روزانه نویسی

روایت یک تلاش برای زنده موندن!

تبلیغات تبلیغات

کشتی صبا

یکی از روزهای بیست و نه سالگی در حالیکه از نظر کاری و روابط در گه ترین و نامعلوم ترین حالات ممکن بودم؛ تنهایی اومدم باز کوه! و در حالیکه مغزم از شدت فکر کردن و پیچیدگی داستان‌ها کشش نداشت یک جایی ایستادم و گفتم ولش کن! یه چیزی میشه دیگه! تو راه برگشت وقتی از کنار پارکی رد میشدم و صدای جیغ و هیجان آدم‌ها رو تو کشتی صبا شنیدم راهمو کج کردم سمتش و با اینکه چند سالی بود سوار نشده بودم و با اینکه تنها بودمو دیر بود و حتی همه اونایی که سوار شده بودن پسر بودن و
روزانه نویسی ، ۱۴۰۳-۰۷-۱۶ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها